قدسی مشهدی

غزل 340 | بسی منزل بریدم تا شب غم را سحر کردم

بسی منزل بریدم تا شب غم را سحر کردم

چو صبح از پا گر افتادم، به دامن راه سر کردم

به صحرا برد خوش خوش، خار خار داغ سودایم

مگر روزی چراغی از چراغ لاله بر کردم؟

ازان دردی که از خود هم نهان می‌داشتم عمری

ز بس فریاد، امشب عالمی را هم خبر کردم

به روی باده روشن گشت چشمم عاقبت قدسی

چراغ دیده خود را چو جام از شیشه بر کردم

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.