قدسی مشهدی

غزل 422 | مردم ز تیرگی، نفسی بی‌نقاب شو

مردم ز تیرگی، نفسی بی‌نقاب شو

روزم سیاه شد، مدد آفتاب شو

بی فیض شعله، قرب خرابات مشکل است

خواهی رسی به مجلس مستان، کباب شو

تعمیر این خرابه، شگون نیست بر کسی

دیگر نمی‌خورم غم دل، گو خراب شو

لب خشک بایدم ز جهان شد، مرا که گفت

چون تشنگان فریفته این سراب شو؟

قدسی کسی که او مژه‌ای تر نمی‌کند

گو چون حباب، چشمش ازین شرم آب شو

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.