قدسی مشهدی

غزل 433 | یار بی‌پروا و ما را آرزوی دل بسی

یار بی‌پروا و ما را آرزوی دل بسی

کار خواهد بود با یاری چنین، مشکل بسی

جان من! دلسوزی پروانه طرز دیگرست

گرچه باشد شمع را جوینده در محفل بسی

کوته اندیشیم ما و کعبه مقصود دور

سوده شد پای امید و راه تا منزل بسی

گریه دیر آمد به یادم، اشک ازان شد بی‌اثر

کی دهد حاصل، چو ماند تخم زیر گل بسی

هرگز از راه حرمجویان کسی خاری نچید

راه طی کردم به مژگان از پی محمل بسی

باده غم گرچه با ما کرد تلخیها به بزم

وقت ساقی خوش، کزو دیدیم روی دل بسی

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.