کمال خجندی

غزل 927 | ای منت جانفشان دیرینه

ای منت جانفشان دیرینه

داغ عشقت نشان دیرینه

بفراموشیت نیامده نیز

بادی از عاشقان دیرینه

بینو بودم هلاک خویش گمان

کردی گمان دیرینه

گو غمم خور جگر که نیست دریغ

میچ ازین میهمان دیرینه

پیر گشت و هنوز هست رقیب

آه ازین سخت جان دیرینه

تو گلی چون تو بایدم نه بهشت

چه کنم بوستان دیرینه

سگ کویت چو دید لاغرییم

بو نکرد استخوان دیرینه

بر ندارد کمال تا دمه حشر

سر ازین استان دیرینه

تا چو مجنون بساخت دفتر عشق

تازه شد داستان دیرینه

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.