میرزا حبیب خراسانی

غزل 316 | آن مست ببین بی خبر از خویش فتاده

آن مست ببین بی خبر از خویش فتاده

خشت سر خم زیر سر خویش نهاده

سر بر در میخانه و لب بر لب مینا

پا بر سر عقل خرد اندیش نهاده

سلطان جهان است که از روی محبت

سر بر قدم حضرت درویش نهاده

تشویش کجا در دل او راه نماید

او پای بفرق سر تشویش نهاده

زین شربت شیرین بمیالای دهانرا

زیرا که در این نوش، دو صد نیش نهاده

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.