میلی

غزل 100 | شب شوق بزم او رگ جانم گرفته بود

شب شوق بزم او رگ جانم گرفته بود

با آنکه دست رشک،‌ عنانم گرفته بود

آزار بین که صد گله کردم به پیش یار

با آنکه ز اضطراب، زبانم گرفته بود

از بزم وصل، راه برون شد نیافتم

از بس که آرزو به میانم گرفته بود

می‌خواستم که جان برم از صیدگاه عشق

صیّاد هجر، راه امانم گرفته بود

میلی ز جان سپردنم آگه نشد کسی

از بس که ضعف راه فغانم گرفته بود

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.