نورعلیشاه

شعر 123 | ای گرفتار بزلف تو پریشانی چند

ای گرفتار بزلف تو پریشانی چند

کشته تیغ غمت بیسر و سامانی چند

تیره از زلف سیاهت شب عشاقانی

روشن از نور رخت شمع شبستانی چند

چشم جادوگر تو فتنه ترسا و یهود

خال هندوت زده راه مسلمانی چند

جذبه شوق رخت گر نبود راهنما

کی توانکرد دمی قطع بیابانی چند

شرف کعبه وصلش تو چه دانی که ترا

نخلیده است بپا خار مغیلانی چند

منم آن بلبل نالان که بکویت شب و روز

ریزم از خون مژه طرح گلستانی چند

شمه خواست نگارد ز غمت نور علی

آتش افتاد ز کلکش بگلستانی چند

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.