نورعلیشاه

شعر 35 | هر سحر کز آن دو چشم جادوست

هر سحر کز آن دو چشم جادوست

صد معجزه با کرشمه با اوست

کی ماه ز طلعت تو تابان

کی سرو ز قامت تو دلجوست

چشم سیهت بسرمه سائی

رشک دو هزار چشم جادوست

عالم شود ار ز اشک من آب

غم نیست تراکه آتشت خوست

نه پوست شناسم و نه مغزی

تا عشق تو مغز گشت و من پوست

شب تا سحرم کبوتر دل

بر بام و درت بذکر یاهوست

گر گوهر نظم نور بینی

گوئی بیقین در سخنگوست

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.