نورعلیشاه

شعر 36 | هر سرو سهی که بر لب جوست

هر سرو سهی که بر لب جوست

شرمنده سرو قامت اوست

تیر نگهش بسینه سحر

گنجیست و مرا طلسم جادوست

روی دل هر کسی بیاری است

روی دل من بدان پریروست

بلبل بر گل بصد ترانه

آشفته رنگ و واله اوست

قمری بپای شمع بر باد

جان داد و بسوخت کاتشین خوست

نور از لب شکرین آن یار

پیوسته چو طوطی سخنگوست

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.