وحیدالزمان قزوینی

شعر 19 | صحاف که دل ز جورش آبست

صحاف که دل ز جورش آبست

گویای خموش چون کتابست

سر بر خط حکم او نهادم

روزی که به قیدِ او فتادم

چون سطر کتاب از پی کام

گردید رگم زبان در اندام

هر پیوندی برای من بند

شد تا چو قلمم به دامم افکند

بر وی دل پاره پاره شد جمع

پروانه مثال بر سر شمع

شد جمع دل خراب مضطر

شیرازه شد این کتاب ابتر

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.