وحیدالزمان قزوینی

شعر 20 | حداد خبر ندارد از درد

حداد خبر ندارد از درد

بیهوده چه کوبم آهن سرد

آتش خواهم زدن به عالم

در کوره ی عشقِ یار چون دم

ثابت قدمم بکوی جانان

گر پتک بسر خورم چو سندان

صد شکر که تا اسیر اویم

چون آهن تفته سرخ رویم

باشد دل سخت آن پریوش

چون آهن تفته ی در آتش

باشد، در چشم گریه ی من

آبی که در او نهند آهن

گرم است سرشک چشم بیخواب

از آهن اوست جوش این آب

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.