هلالی جغتایی

غزل 402 | آخر، ای شوخ، دل از جور تو غمگین تا کی؟

آخر، ای شوخ، دل از جور تو غمگین تا کی؟

وین جفاهای تو بر عاشق مسکین تا کی؟

گریه تلخ مرا کشت، بگو، بهر خدا

که: ترا با دگران خنده شیرین تا کی؟

بی سبب چشم ترا خشم بمردم تا چند؟

بی جهت گوشه ابروی ترا چین تا کی؟

رفتنت شیوه و دیر آمدنت آیینست

آمد و رفت باین شیوه و آیین تا کی؟

تو سرناز برآورده بشوخی همه روز

ما ز دردت سر اندوه ببالین تا کی؟

گاه از دوست غمی، گاه ز دشمن المی

غم آن چند کشیم و الم این تا کی؟

خشم و کین تو دل و جان هلالی را سوخت

آه! تا چند بود خشم تو و کین تا کی؟

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.