هلالی جغتایی

غزل 403 | جان من در فرقت جانان برآید کاشکی!

جان من در فرقت جانان برآید کاشکی!

هم اجل، چون عمر، ما را بر سرآید کاشکی!

آرزو دارم که بینم: سنبل تر بر گلش

زودتر این آرزوی من بر آید کاشکی!

چند با آن شکل شهر آشوب آید خشمناک؟

چند روزی هم بشکل دیگر آید کاشکی!

باغ خوبی را نباشد چون وفا هرگز بری

آن نهال حسن روزی در بر آید کاشکی!

وه! چه گفتم؟ هر غمی کز جور خوبان ممکنست

آن همه بر سینه غم پرور آید کاشکی!

درد دل کم کن، هلالی، از خدنگ مهوشان

بر دل از بیدادشان صد خنجر آید کاشکی!

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.