امیرخسرو دهلوی

غزل 1581 | عزم برون چو مست خماری شوی، مکن

عزم برون چو مست خماری شوی، مکن

تاراج نقش آزری ومانوی مکن

خردی و همرهی بدان می کنی، خطاست

خوبی، ولی چه سود که بد می شوی، مکن

گر چه خوش است جور و جفاهای نیکوان

لیکن اگر نصیحت من بشنوی، مکن

کج می نهی به گاه خرامش به دیده پای

افگار گشت چشم من، این کج روی مکن

گیرم که از لبم نرسانی گل انگبین

باری بدین سخن دل دشمن قوی مکن

بنمای رو و چشم مرا منتظر مدار

بگشای زلف وکار مرا یکتوی مکن

عشق آفت است، خسرو، پا را به هوش نه

تسلیم شو به بندگی و خسروی مکن

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.