اوحدالدین کرمانی

رباعی 41 | عاشق چه کند چو دل به دستش نبود

عاشق چه کند چو دل به دستش نبود

مفلس چه سخا کند چو هستش نبود

ای حسن تو را شرف زبازار من است

بت را چه محل چو بت پرستش نبود

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.