جویای تبریزی

غزل 850 | دور از تو زبسکه بی دماغم

دور از تو زبسکه بی دماغم

داغ دل شب بود چراغم

از درد چسان رهم که در تن

چون شمع دوانده ریشه داغم

عشقم چو نهاد داغ بر داغ

از جوش نشاط باغ باغم

از فیض خیال او چو طاؤس

هر جا باشم میان باغم

از وحشت من مپرس عنقا

خود را گم کرده در سراغم

از آتش سینه شعله ور گشت

جویا بر سر چو شمع داغم

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.