جهان ملک خاتون

غزل 1101 | چون تو طبیب دردی درد تو با که گویم

چون تو طبیب دردی درد تو با که گویم

درمان درد دوری ای دلبر از که جویم

آبم ببرد عشقت بر باد داد عمرم

از آتش فراقت کمتر ز خاک کویم

از تاب زلف پُر چین چوگان مزن خدا را

کاندر فراق رویت سرگشته‌تر ز گویم

در بوستان وصلت ای جان من چو بلبل

بر روی چون گل تو آشفته همچو مویم

چون ترک عشق گویم تا روز حشر جانا

ور کوزه‌گر بسازد از خاک من سبویم

جانم ز پا درآمد در جست و جوی وصلت

در کوی هجرت آخر تا کی به سر بپویم

گرچه ز ما فراغت دارد نگار لیکن

من در جهان به بویش دایم به جست و جویم

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.