جهان ملک خاتون

غزل 1102 | درد دل خویش با که گویم

درد دل خویش با که گویم

درمان دل خود از که جویم

بی روی تو اوفتان و خیزان

سرگشتهٔ زلف تو چو گویم

جانم به لب آمد از فراقت

در جستن وصل چند پویم

بر حال دلم دهد گواهی

خوناب دو چشم و رنگ رویم

در شوق میان همچو مویت

از غصّه گداخته چو مویم

از خاک وجود ناشکیبا

گر کوزه‌گری کند سبویم

بر شادی دوست و رغم دشمن

من ترک وصال تو نگویم

تا چند تحمّل فراقت

آخر نه ز آهن و نه رویم

ای نور دو دیده چهره از غم

تا چند به آب دیده شویم

گر یار ز عشق خویش صد داغ

بر جان و دلم نهد چه گویم

از جملهٔ مخلصان چه باشد

من بندهٔ بندگان اویم

غیر از تو کسی دگر ندارم

ای از دو جهان تو آرزویم

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.