جهان ملک خاتون

غزل 1201 | تا به کی باشد دلم در دام تو

تا به کی باشد دلم در دام تو

آهوی طبع دل من رام تو

شد گرفتار این دل بیچاره‌ام

در سر زلفین همچون شام تو

من ندیدم در جهان ای بی وفا

جز غم و اندوه در ایام تو

نیک نامی داشتم در عافیت

در غم هجران شدم بدنام تو

گرچه بدنامم ز عشقت در جهان

روز و شب ورد زبانم نام تو

آن نگار شوخ باز از رنگ و بوی

ای دل مسکین ببرد آرام تو

تا به کی باشی چنین سرگشته حال

چون نداد از لب نگارم کام تو

دیگ سودایش بپختی سالها

سوختی لیکن نپخت این خام تو

در هوای آن نگار بی وفا

من ندانم چون شود فرجام تو

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.