خیالی بخارایی

غزل 310 | آخر ای جان لب شیرین تو را جان گفتن

آخر ای جان لب شیرین تو را جان گفتن

سخنی نیست که در روی تو نتوان گفتن

گفتم آنی ست در آن روی شد از خویش ببین

کآخر کار زیان داشت مرا آن گفتن

با که گویم غم خود چون همه کس را یاد است

شرح افسانهٔ عشقت ز فراوان گفتن

گویم اکنون به قدت راز دل خویش بلند

تا به کی با دهن تنگ تو پنهان گفتن

گر خیالی سخن از زلف تو گوید چه عجب

عجبی نیست ز دیوانه پریشان گفتن

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.