غزل 45 | زلف و رخسار نکو آن ماهرو میپرورد
زلف و رخسار نکو آن ماهرو میپرورد
آفتاب و سایه را با هم نکو میپرورد
با خیال قامت رعنای آن سرو سهیست
باغبان سروی اگر در طرف جو میپرورد
زخم دلهای جراحتدیده را مرهم چه سود
این چنین کآن ترک زلف مشکبو میپرورد
بس سخنپرور که دارد گفتوگو زآن لعل لب
وآن لب لعلت سخن بیگفتوگو میپرورد
چون گل رویت گرفتم پرورد گل باغبان
در چمن لیکن نه با آن رنگ و بو میپرورد
عشقبازان بلااندیشه در میدان عشق
سر به چوگان بلامانندگو میپرورد
بر در میخانه کآخر خاک باید شد در او
ساغر اینجا مشت گل بهر سبو میپرورد
نظرها
نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک میشود.