ساغر کنگاوری

غزل 46 | چشمم به ره یار که ناگه ز در آید

چشمم به ره یار که ناگه ز در آید

وز نو غم دیرینه‌ام از دل بزداید

آیینه دل پاک کن از گرد علایق

تا عکس رخ یار به پاکی بنماید

گو هر چه به دنیا و به عقبی ز تو زاهد

از دوست بجز دوست مرا هیچ نباید

صد دشمن جان بهتر از آن دوست که با دوست

پیوند وفا بگسلد و عهد نپاید

رو باده به پیش آر به شادی رخ یار

گو محتسب بیهده‌گو ژاژ بخاید

صوفی به خرابات بیا صافی می بین

شادی دهد اندوه برد عقل فزاید

حاجت مبر اندر بر هر سفله و هر دون

ساغر در امید خدا خود بگشاید

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.