سعیدا

غزل 147 | تنها نه خال عارض آن ماه، دیدنی است

تنها نه خال عارض آن ماه، دیدنی است

این دانه را به چشم از آن روی، چیدنی است

اندیشه مند کام مکن عقل خویش را

ز این شیر خام طفل خرد را بریدنی است

بر غیر او چرا نکشی خط نیستی؟

بر روی خاک،‌ آخر دم خط کشیدنی است

ای آن که سرکشیده و مغرور می روی

این قامت بلند تو آخر خمیدنی است

دل را مکن اسیر تماشا که عاقبت

پوشیدنی است چشم تو را ز آنچه دیدنی است

از چشم او چو سرمه سعیدا دل مرا

تا هست در نظر چه بلاها کشیدنی است

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.