سلطان باهو

غزل 36 | به بازی عشق می‌بازم، سر بازار سر بازم

به بازی عشق می‌بازم، سر بازار سر بازم

ره مردان صفا سازم، سر بازار سر بازم

به میدان اسپ تازم، توئی واقف نه از رازم

چنین نازیست می نازم، سر بازار سر بازم

زجام عشق می خودرم، ز هستی خویش خود مردم

سعادت گوی خود بردم، سر بازار سر بازم

بمستی از چنان مستم، ز عالم دست خود شستم

ز شوق جان چنان مستم، سر بازار سر بازم

منم یاری چنان مستم، ز این و آن همه رستم

کمر خود را چنان بستم، سر بازار سر بازم

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.