سلطان باهو

غزل 37 | ببازی عشق میبازم، دل و جان را فدا سازم

ببازی عشق میبازم، دل و جان را فدا سازم

بدم منصور می نازم، یقین خُود را فدا سازم

عجب وقتیست ای یاران! اگر باشید غمخواران

شوید آگاه دلداران که من خود را فدا سازم

بزلف یار دل بستم، به بستن دل چنان مستم

دو عالم رفت از دستم، کنون خُود را فدا سازم

ز درد دل چنان خستم، زجان هم دست خود شستم

کنون از درد دل گفتم که من خود را فدا سازم

فدا سازم دگر باری، سر خود را بدلداری

چه خوش باشد نکو کاری که من خود را فدا سازم

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.