سنایی

غزل 284 | ما عاشق روی آن نگاریم

ما عاشق روی آن نگاریم

زان خسته و زار و دلفگاریم

همواره به بند او اسیریم

پیوسته به دام او شکاریم

او دلبر خوب خوب خوبست

ما عاشق زار زار زاریم

ترسم که جهان خراب گردد

از دیده سرشگ از آن نباریم

از فتنهٔ زلف مشکبارش

گویی که همیشه در خماریم

آخر بنگویی ای نگارین

کاندر هوس تو بر چه کاریم

گر دست تو نیست بر سر ما

ما خود سر این جهان نداریم

ما را به جفای خود میازار

کازردهٔ جور روزگاریم

چون تو به جمال بی مثالی

ما بی تو بدل به دل نداریم

خاک قدمت اگر بیابیم

در دیده به جای سرمه داریم

ما را به جهان مباد شادی

گر ما غم تو به غم شماریم

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.