شعر 35 | روز دین دستِ دست رس نبود
روز دین دستِ دست رس نبود
نسب کس شفیع کس نبود
نقد تو چون ترا برانگیزد
همه در گردن تو آویزد
بوته خود گویدت چو پالودی
که زری یا مس زراندودی
گر بدی آتشت بپالاید
ور بدی صافی از تو آساید
چون رسیدی به آتش موعود
خود بگوید که چندنی یا عود
نظرها
نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک میشود.