شاهدی

غزل 68 | یار بر من دود دل‌ها می‌کشد

یار بر من دود دل‌ها می‌کشد

لشکری از فتنه بر ما می‌کشد

کرده است از زلف بس قلاب‌ها

تا دل خلقی به هرجا می‌کشد

نوش دارویی ز لعلش خواست دل

زانکه زلف او به سودا می‌کشد

ای بسا سرها که سازد پایمال

طرهٔ مشکین که در پا می‌کشد

دست قدرت کرد ماه عارضش

خط مشکین را چه زیبا می‌کشد

شاهدی چون یاد می‌آرد لبش

میل جان او به صهبا می‌کشد

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.