شیخ محمود شبستری

شعر 8 | مدتی من ز عمر خویش مدید

مدتی من ز عمر خویش مدید

صرف کردم به دانش توحید

در سفرها به مصر و شام و حجاز

کردم ای دوست روز و شب تک و تاز

سال و مه همچو دهر می​گشتم

ده ده و شهر شهر می​گشتم

گاهی از مه چراغ می​کردم

گاه دود چراغ می​خوردم

علما و مشایخ این فن

بسکه دیدم به هرنواحی من

جمع کردم بسی کلام غریب

کردم آنگه مصنفات عجیب

از فتوحات و از فصوص حکم

هیچ نگذاشتم ز بیش و ز کم

بعد از آن سعی و جد و جهد تمام

دل من هم نمی​گرفت آرام

گفتم از چیست این تقلقل باز

هاتفی دادم از درون آواز

کین حدیث دل است از دل جوی

گرد هر کوی هرزه بیش مپوی

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.