طغرای مشهدی

غزل 380 | بر سر تردامنی، دوزخ ز جانم تاب برد

بر سر تردامنی، دوزخ ز جانم تاب برد

دامن خود را فشردم، آتشش را آب برد

خواستم بیدار سازم بخت خواب آلود را

تا به سویش دست بردم، پنجه ام را خواب برد

شب که از باران اشکم فرش راحت گشت تر

چشم تا بر هم زدم، کاشانه را سیلاب برد

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.