طغرای مشهدی

غزل 502 | شب از رنج خمار آزرده بودم

شب از رنج خمار آزرده بودم

نمی خوردم پیاله، مرده بودم!

به ذوق آنکه پاشم بر قبایت

گل مهتاب را افشرده بودم

نشد میلم به آهنگ کمانچه

ز بس تیر تغافل خورده بودم

نسیم آهم از سر وا نمی شد

چو گیسوی تو بر هم خورده بودم

سرانگشتم چرا می سوخت چون شمع؟

اگر داغ ترا نشمرده بودم

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.