طغرای مشهدی

غزل 503 | با شب تیره ز تاریکی آن مو گفتم

با شب تیره ز تاریکی آن مو گفتم

مه چو سر زد، سخن از پرتو آن رو گفتم

بی حجابانه مبادا که به پایت افتد

«مگذار آینه را بر سر زانو» گفتم

سرمه را تیره شب اختر چشمت خواندم

وسمه را ابر سیاه مه ابرو گفتم

همچو من تا نشود دورنشین بت خود

سبب سوختن خویش به هندو گفتم

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.