طغرای مشهدی

غزل 682 | داد بی موجب عنانم را به دست رهزنی

داد بی موجب عنانم را به دست رهزنی

آنچه من از دوست دیدم، کس ندید از دشمنی

بر نمی تابد دلم از نازکیها حرف سخت

صد شکست آید برین مینا، ز خارا گفتنی

سبز پوشیدن مکرر گشت ای سرو چمن

گر توانی، همچو مینا سرخ کن پیراهنی

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.