طغرای مشهدی

غزل 717 | چون ز تنهایی غربت برهانم خود را؟

چون ز تنهایی غربت برهانم خود را؟

من که عاجز شده ام در وطن از تنهایی

هر که از یار جدا ماند، دلش می سوزد

بدعت ما نبود سوختن از تنهایی

کم نگردد غم آن سرو قبا پوش طرب!

که برآورد [مرا در] کفن از تنهایی

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.