فایز

شعر 187 | سحرگه ز آرزوی شوق دیدار

سحرگه ز آرزوی شوق دیدار

کشاندم خویش بر بالین دلدار

ادب نگذاشت فایز بوسدش لب

همی سودم به زلفش چشم خونبار

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.