فتحعلی‌شاه

غزل 91 | ای کاشکی روز ازل کردی مرا قربان خود

ای کاشکی روز ازل کردی مرا قربان خود

کآخر به جان آمد دلم از یار دل رنجان خود

از من گذشتی ای پری بر خاک من گر بگذری

عالم به افغان‌آوری زاین کشته مژگان خود

خورشید در جولان‌گهت همچون سر من ای جوان

چون گوی هر سو می‌بری از لطمه چوگان خود

دل برده‌ای از دیگری دل داده‌ای بر دلبری

ای درد بی‌درمان من درمانده درمان خود

زاهد برو جای دگر افسون این افسانه بر

کز جان گذشتم بارها از گفته جانان خود

در سینه دل را بشکنی بر دست من پیمانه را

آخر چرا باید شکست ای نازنین پیمان خود

ای داد از بی‌داد تو رفتم مگر از یاد تو

جان خواستی این جان من مگذر تو از خاقان خود

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.