غزل 134 | باده کامروز دست صنمی مینوشم
باده کامروز دست صنمی مینوشم
توبه کردم که دگر زهد به کس نفروشم
ساقیا موسم گل شد قدح باده بیار
تا به یک جرعه می هر دو جهان بفروشم
پیر میخانه مرا دوش طلب کرد و نمود
حلقه بندگی دختر رز در گوشم
بلبل حسن تو بودم بنگر حال مرا
کز جفاهای تو در کنج قفس خاموشم
حاجت باده نباشد به من بیدل و جان
چون که از باده شوقت ز ازل مینوشم
جامه زهد برون کردهام ای شیخ ببین
خلعت سروری از پیرمغان میپوشم
گفت خاقان برسان بار خدایا به چمن
گلعذاری که به رویش می گلگون نوشم
نظرها
نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک میشود.