فتحعلی‌شاه

غزل 165 | ز جوش جهد تیر مژگان تو

ز جوش جهد تیر مژگان تو

بلای سیاهی‌ست چشمان تو

که را آید از دل که آرد برون

از این سینه چاک پیکان تو

به این آفرینش هزار آفرین

جهان آفرین گشته حیران تو

ندارد شب هجرت از پی سحر

سیه روزم از چشم فتان تو

بزن گوی حسن و ببر از میان

سرم گوی آن زلف چوگان تو

نه حیران روی تو تنها منم

ز هر سو جهانی‌ست حیران تو

بگو ای صبا حال خاقان که هست

پریشان زلف پریشان تو

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.