فتحعلی‌شاه

غزل 166 | بخرام که سرها شد خاک کف پای تو

بخرام که سرها شد خاک کف پای تو

آویخته جان‌ها باز از بند قبای تو

گفتی که برای کیست دست از دو جهان شستن

عالم همه می‌دانند والله برای تو

صد ملک سلیمان را در زیر نگین بنگر

شاهان جهان هستند امروز گدای تو

عید است و شود جان‌ها امروز به قربانت

برخیز و تماشا کن عالم به فدای تو

از آب و گل این خلقت هرگز نشود ممکن

روحی‌ست مجسم شد در زیر قبای تو

از هجر تو می‌سوزم در آتش غم هر شب

من تن به قضا دادم چون بود رضای تو

خاقان به هزار امید در کوی ماوا کرد

آخر ز غمش کشتی این بود وفای تو

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.