فتحعلی‌شاه

غزل 22 | نشسته بر سر راهم به انتظار امشب

نشسته بر سر راهم به انتظار امشب

که تا شوم به وصال تو کامکار امشب

نبود هیچگهت بر من غریب گذار

مگر تو را ز غلط شد مرا گذار امشب

ربودی از دل من جان من قرار و توان

منم چنین ز تو ای ماه بی‌قرار امشب

ز سوز عشق تو ای شمع بزم جان دادم

دلی پر آتش و چشمی سرشکبار امشب

توان شهی که تو را بنده‌ای چو خاقان است

تویی به کشور جان صاحب‌ اختیار امشب

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.