غزل 61 | اگر از غمش بمیرم بت من خبر ندارد
اگر از غمش بمیرم بت من خبر ندارد
دگر از فراق نالم به دلش اثر ندارد
اگر از دو دیده گردد به نگار خون روانم
نکند نگه به سویم به سرم گذر ندارد
بتوان علاج هجران به گه سحر ز آهی
چه کنم چه چاره سازم شب من سحر ندارد
نکند کسی به خوبان نظری به عهد حسنت
که اگر کند نگاهی به یقین بصر ندارد
نکند دگر به دوران هوسی بجز تو خاقان
شده تا اسیر عشقت به کسی نظر ندارد
نظرها
نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک میشود.