غزل 63 | آن چه با خضر آب حیوان کرد
آن چه با خضر آب حیوان کرد
لب لعلت هزار چندان کرد
روزگار از خجالت لب تو
لعل را زیر سنگ پنهان کرد
چشم مستت گرفت دلها را
قید را در چه زنخدان کرد
آتشی عشق در دلم افروخت
که مرا سینه زآن گلستان کرد
دل زارم به تار زلف آویخت
وآن که از غمزه تیرباران کرد
کی توان شرح وصف حسن تو کرد
وصف حسن تو شرح نتوان کرد
حال خاقان دل شکسته مپرس
عالمی زلف تو پریشان کرد
نظرها
نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک میشود.