غزل 97 | ز چشمت غمزهای من دام کردم
ز چشمت غمزهای من دام کردم
دل خودکام خود را رام کردم
ندارم غیر جان جانا چه خواهی
دلی دارم که وقف عام کردم
من اول گفتمت باور نکردی
تو را و خویش را بدنام کردم
مگو جانا که درد دل نگفتی
من از باد صبا پیغام کردم
شکستم توبه صد ساله را باز
ز خون دیده می در جام کردم
بقا بادا تو را تا صبح محشر
که صبح زندگانی شام کردم
نشستم بر درت کوری اغیار
سنان در دیده ایام کردم
فریب او ز خال دانه دادم
ز زلفش پای دل را دام کردم
دل شوریده را خاقان تخلص
به چین زلف تو من نام کردم
نظرها
نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک میشود.