فتحعلی‌شاه

غزل 96 | دارم بتی که سرو بود از قدش خجل

دارم بتی که سرو بود از قدش خجل

در کوش گلرخان جهانند پا به گل

ای ماهرو ز رخ چو گشایی نقاب را

خورشید می‌شود ز جمال تو منفعل

تا گشته‌ام ز بزم تو من دور روز و شب

خون می‌چکد ز دیده غمدیده متصل

خون زآن سبب ز دیده چکد دم به دم مرا

کز غمزه‌ات خدنگ جفا می‌خلد به دل

خاقان مرا ز آتش عشق پری‌رخان

کانون سینه شعله‌صفت گشت مشتعل

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.