غزل 102 | راندیم چون ز درت من به ملامت رفتم
راندیم چون ز درت من به ملامت رفتم
تو سلامت که من اکنون به ندامت رفتم
با صد امید برت آمده بودم آخر
دل پر از حسرت و غم زآن قد و قامت رفتم
به درت باز نگردم دگر از جور رقیب
منم آن مرغ اسیری که ز دامت رفتم
کامت این بود که ناکام روم من ز درت
من هم ای دلبر خودکام به کامت رفتم
گفت آن شاه جهان روز درم ای خاقان
گفت خاقان که منم بنده غلامت رفتم
نظرها
نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک میشود.