غزل 127 | نداری خبر از من و درد من
نداری خبر از من و درد من
به مهد اندر ای ناز پرورد من
سپهرم زبون کرد آخر ببین
به گیتی غمت شد همآورد من
تو پا از سرم تا کشیدی اجل
به باد فنا میدهد گرد من
منقش ز خون جگر کردهام
بیا تا ببینی رخ زرد من
فزون گردد از گریه آهم بترس
از این آتش آب آورد من
تو را داد حسنت بر هفت از آن
به ششدر بود مهره نرد من
به جرمی سزاوار کشتن شدم
به خاقان ببخش ای جوانمرد من
نظرها
نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک میشود.