فیاض لاهیجی

غزل 540 | دلِ پر از گرهی از عتاب او دارم

دلِ پر از گرهی از عتاب او دارم

به این چنین دل بیتاب تاب او دارم

عجب بلاست غم رشک دست یازی غیر

هزار داغ ز طرف نقاب او دارم

خمار نشئة وصلش ز من چه می‌پرسی

من این خمار ز بوی شراب او دارم

من و خیال تو در کنج سینه و غم هجر

کجا سر فلک و آفتاب او دارم

هزار خسته دل تشنه لب تر از فیّاض

ز هر طرف ز فریب سراب او دارم

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.