قاسم انوار

غزل 145 | دل ما بصد جان طلب کار اوست

دل ما بصد جان طلب کار اوست

ولی در حقیقت طلب کار اوست

زهی روی روشن، که در رویها

ظهورات خوبی ز انوار اوست

بیک جو فروشند صد جان بشهر

چو گویند: بازار بازار اوست

تو شادان ز عشقی وزو عشق شاد

تو غم خوار اویی و غم خوار اوست

تو بلبل صفت مانده ای زار گل

ولی بی خبر زانکه گل زار اوست

برقصند ازین حال ذرات کون

که هر ذره مرآت دیدار اوست

نشاید که آزار جوید کسی

دل قاسمی را، که دلدار اوست

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.