جهان ملک خاتون

غزل 1262 | دلا این عشقبازی تا به کی بی

دلا این عشقبازی تا به کی بی

شب هجرش درازی تا به کی بی

سهی سروا مکن جز راستی هیچ

بهل بازی که بازی تا به کی بی

زبان با ما دلت با دیگرانست

بگو این حقّه بازی تا به کی بی

دلم در بوته هجران به زاری

نگویی جان گدازی تا به کی بی

کبوتروار شد در مهربانی

مجو دوری که بازی تا به کی بی

مکن مر دوستان را خوار و غمخوار

چنین دشمن نوازی تا به کی بی

نیاز ما به وصلت هست بسیار

تو را این بی نیازی تا به کی بی

سرافکنده‌ست نرگس پیش چشمت

ترا این سرفرازی تا به کی بی

مرا خرقه به خون دیده پالود

به خون جامه نمازی تا به کی بی

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.