فتحعلی‌شاه

غزل 58 | نیست پیکی که پیام من مسکین ببرد

نیست پیکی که پیام من مسکین ببرد

عرض فرهاد بر آن خسرو شیرین ببرد

قامت و عارض و زلف و بدنت ای دلبر

رونق از سرو و گل و سنبل و نسرین ببرد

کاش کافربچه‌ای چون تو دو چارت گردد

تا بدیدی که دلت را به چه آیین ببرد

دل و جان از کف دلدار گرفتن هنر است

همه کس دل ز کف عاشق غمگین ببرد

چه قیامت شود آن روز که خاقان ز فغان

در صف حشر چو پیراهن خونین ببرد

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.